شیراز شهر شعر و ادب
گفتار 4 - شیراز شهر شعر و ادب
- چند ماهي است که از شهرزاد دور مانده ام؛ ماه هايي که هر روزش چون دیواری بلند میان من و کودکیام کشیده شده است. در خانه معمولا بیحوصله میچرخم؛ قصههای بیبی دیگر برایم جذابیت گذشته را ندارد و کتابها نیز بیمعنا شده اند. در مدرسه، نگاههم مرتب به دیوارها گره میخورد، بیآنکه نشانی روشن از فردا در آنها پیدا کنم. خیابانها پر از فریاد و تظاهرات مردمی است که خواستهای دارند و من معنایش را نمیدانم. گهگاه صدای تفنگ و گلوله از دور میآمد؛ مردم هراسان میدویدند و به خانهها پناه میبردند. شبها، پشتبامها از فریاد «اللهاکبر» پر میشد و من در میان آن صداها، جای خالی شهرزاد را بیشتر از همیشه حس میکردم؛ خلأیی که هیچ فریادی آن را پر نمیکرد.
زمستان بی رمق و خسته به روزهای پایانی عمرش نزدیک میشد و بچه ها برای رسیدن عید و شیرینی های آن لحطه شماری می کردند ، بی بی و عمو رجب در حال تهیه سمنوی نوروز بودند کار هر سالشان بود .قرار بود پدر را برای انجام ماموریتی پنج ساله به شیراز بفرستند ، ماهم در این ماموریت همراه پدر می شدیم .
پدر سفر را به خاطر مدرسه ی من و رها به خرداد ماه موکول کرده بود و در یک روز جمعه از ماه خرداد سفر با استارت گالانت آبی پدر که به تازگی خریده بود آغاز شد ، سفری هیجان انگیز به شهر شعر و ادب شیراز .پدر در همان ابتدای راه پایین کشیدن شیشه را ممنوع کرده بود ، می گفت علاوه بر خطراتی که از پرت شدن سنگ توسط سایر خودرو ها دارد باعث مصرف سوخت بیشتر نیز می شود. علی رقم توصیه پدر من و رها آهسته و بی صدا پنجره را باز می کردیم ،برخورد باد سرد بهاری به سرورویمان و پیچیدنش در میان موهایمان باعث نشاطمان می شد . اگرچه شادی و شعفمان دیری نمی پایید که پدر متوجه می شد و ما مجبور به بالا بردن شیشه ها می شدیم .
برای خرید سوهان و استراحتی کوتاه به یک مجتمع خدمات رفاهی رفتیم ، ماشین عروس سفید رنگی هم آنجا توقف کرده بود . من و رها به عروس خانم که در داخل خودرو نشسته بود زل زده بودیم ، داماد که متوجه ما شده بود با اشاره چشمی عروس خانم را متوجه ما کرد و بعد هردو زدند زیر خنده ، رها هم خندید اما من نمی دانم چرا دلشوره ای عجیب تمام وجودم را فرا گرفت .
جاده در زیر چرخها گویی کش میآمد، همچنان می رفتیم و باز نمی رسیدیم . صدای خواننده از ضبط صوت ماشین سکوت را می شکست ، او از جاده ، یار ، دلدار ، عشق ، دیدن و بوییدن می گفت . محو شنیدن بودم که خطی از شعر تمامی ذهنم را درگیر خود کرد « دست کبوترای عشق واسه کی دونه بپاشه ،مگه تن من می تونه بدونه تو زنده باشه » ؛ کبوتر که دست ندارد، پس چطور دانه میپاشد. شاید شاعر اشتباه نوشته ! شاید خواننده اشتباه می خواند شاید....
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد
انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا می شه لحظه دیدن می رسه
هرچی که جاده ست رو زمین به سینه من می رسه
ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم
اگه تورو داشته باشم به هرچی می خوام می رسم
وقتی تو نیستی قلبمو واسه کی تکرار بکنم
گلهای خواب آلوده رو واسه کی بیدار بکنم
دست کبوترای عشق ! واسه کی دونه بپاشه !
مگه تن من می تونه بدون تو زنده باشه
ای که تویی همه کسم بی تو می گیره نفسم
اگه تورو داشته باشم به هرچی می خوام می رسم
عزیزترین سوغاتیه غبار پیراهن تو
عمر دوباره ی منه دیدن و بوییدن تو
درحال کلنجار رفتن با افکارم بودم که پدر گفت : « تصادف ! . سرعت کم شد و ما از پنجرهها سرک کشیدیم. ماشین عروسی چرخبههوا افتاده بود، انگار دنیا یکدفعه وارونه شده باشد. پلیس کنار جاده ایستاده بود، ماشین دیگری به گاردریل خورده بود، چند نفر زخمی روی زمین بودند…می گفتند عروس و داماد درجا تمام کرده اند .
صحنه تصادف و لبخند عروس داماد مرتب در پیش چشمانم رژه می رفتند ، اضطراب و دلشوره ای عجیب بر جانم افتاده بود ، پدر که متوجه این موضوع شده بود برای عوض کردن فضا و پرت کردن حواس من گفت : آرش جان ! چند روز پیش پرسیدی آرش به چه معناست دوست داری برایت بگویم ؟ گفتم : بلی . او ادامه داد که نام آرش از دل کهنترین افسانههای این سرزمین آمده، از دل مهری که ایرانیان باستان در سینه داشتند. "آرش" یعنی "درخشنده و تابان "، اما معنای بزرگترش را وقتی میفهمی که قصه ی "آرش کمانگیر" را بدانی. در روزگاری سخت، برای تعیین مرز ایران و توران، قرار شد آرش تیری از بالای کوه بیندازد و هر جا تیر فرود آمد، مرز ایران باشد. آرش جان خود را در تیر دمید و با تمام توان، با تمام هستیاش، کمان را کشید و رها کرد. تیرش رفت و رفت تا دورترین نقطه ممکن فرود آمد و مرز ایران را گسترد و مردمش را نجات داد، اما آرش، پس از آن تیر، از پای درآمد و جان سپرد.
پسرم، "آرش" یعنی کسی که "همهی وجودش" را برای کسانی که دوستشان دارد، فدا میکند. یعنی درخشندگی، یعنی روشنایی، یعنی از خودگذشتگی.
همیشه که قرار نیست کمان به دست بگیری و تیر بیندازی. اما در زندگی، روزهایی میآید که باید تمام توانت را بگذاری، باید از همهی وجودت مایه بگذاری برای آنچه درست است، برای کسانی که دوستشان داری، برای وطن، برای خانواده، برای عشق.
عزیز دلم، زندگی کن، عشق بورز، بدرخش. من همیشه کنارت خواهم بود، حتی وقتی نباشم.
دنیا، پسرم، مثل یک دریای بیکران است. تو در این دریا، هم کشتیران خودت هستی و هم ناخدا. ممکن است موجهای سنگین و طوفانهای سهمگینی بیایند که کشتیات را تا مرز غرق شدن ببرند. اما هیچوقت پاروها را رها نکن. هیچوقت دست از تلاش برندار. شکست خوردن مال توست، زمین خوردن مال توست، اما تسلیم شدن، هرگز. از شکست نترس؛ شکست یعنی جرأت زندگی کردن داشتهای. یعنی قدم در میدان گذاشتهای. از کسانی نباش که کنار دریا ایستادهاند و تماشا میکنند. وارد موج شو، خیس شو، بیاموز و دوباره برخیز.
یادت باشد، در این مسیر، با مردم آنگونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند. این یک قانون ساده اما شگفتانگیز است. اگر روزی میان دو راه ماندی که کدام را انتخاب کنی، دلت را نگاه کن. صدای وجدانت، همان راهنمای همیشگیات خواهد بود. پول و ثروت میآیند و میروند، مثل ابری که از آسمان عبور کند. اما آبرو، شخصیت و صداقت، سرمایهای هستند که اگر از دست بروند، دیگر باز نمیگردند. آنها را مثل گوهر پیش چشمانت نگه دار.
زندگی را جدی بگیر، اما زیادی هم سخت نگیر. گاهی لبخند بزن، گاهی بازی کن، گاهی از یک غروب ساده لذت ببر. زیباییهای دنیا را ببین و شکرگزار باش. با عشق به خدا، با مهربانی به خلق و با احترام به خودت، زندگیات را رنگین کن.
گفتم : پدر ! اما من از مرگ می ترسم . از اینکه روزی عزیزانم را از دست بدهم از اینکه رها نباشد مادر نباشد تو نباشی می ترسم ! اصلا خدایی که مهربان است چرا عفریته ی مرگ را آفرید ؟ اگر قرار بر مردن بود دیگر به دنیا آمدن ما چه سود و فایده ای داشت ؟
پدر گفت : « آرش جان اینکه از نبودن ما می ترسی یعنی مارا دوست داری ، این ترس نشانه ضعف تو نیست بلکه نشانه ی محبت توست . هیچ کس از مرگ خوشش نمی آید اما ترسیدن از چیزی که هنوز نیامده فقط زندگی امروز مارا تباه می کند . تصور کن اگر قرار بود هیچکس نمی مرد آیا کسی هم بدنیا می آمد ؟ در این صورت دنیا تبدیل می شد به اتاقی کوچک که هیچ کس در آن جا نمی شد.
پدر ادامه داد که اگر قرار بود همیشه بمانیم هیچ چیز برایمان مهم نبود نه عشق نه خانواده و نه حتی لحظه های عمر . خداوند عفریته مرگ را نیافرید بلکه چرخه ی زندگی را آفرید اگر برگ های پاییز نمی ریختند بهار هیچ وقت نمی آمد. فایده به دنیا آمدن ما همین لحظاتی است که کنار هم هستیم همین خنده ها همین دوست داشتن ها ، ما نیامده ایم که همیشه بمانیم ما آمده ایم که معنا بسازیم ، اثر بگذاریم ، دوست بداریم و دوست داشته شویم.
و در انتها پدر گفت : من ، مادر و خواهرت تا وقتی زنده ایم در کنارت هستیم ، تو هم تا زنده ای کنار کسانی هستی که دوستشان داری پس قول بده به جای ترسیدن از مرگ و چیزی که هنوز نیامده امروز را زیباتر زندگی کنی و قدر لحظه لحظه آن را بدانی.
پدر سکوت کرد اما سکوتش با زمزمه ی از خون جوانان وطن لاله دمیده ... شکسته شد ، من هم سکوت کردم و هردو در متن تصنیف عارف قزوینی غرق شدیم .
این قسمت از روایت، اندکترین ادای دین به کسانی است که نبضشان در بینظمی خیابانها گم شد؛ آنهایی که سکوت ابدیشان، بلندترین فریاد تاریخ بود؛ و به همهی مادرانی که چشم به راه فرزندانشان ماندند ؛ جوانانی که قربانی شدند تا تاریخ همواره بداند و به یاد بسپارد که :
« هیچ هدف و هیچ آرمانی، ارزش گرفتن جان بیگناهان را ندارد. »
با ما نمیسازد دگر این روزگار لعنتی آی مردم آی مردم
پروانه ای در پیله ام زندانی بی میله ام آی مردم آی مردم
ای آن که مرا با ضرب تبر از ریشه جدا کردی
شادی که زدی تیری به دلم اما تو خطا کردی
وطن ای مادر غم دیده ام وطن جان به لب رسیده ام
وطن دردت به جانم دردت به جانم ...
وطن ای مادر غم دیده ام وطن جان به لب رسیده ام
وطن دردت به جانم دردت به جانم ...
بار امانت برده شد حقی به ناحق خورده شد
کی خاطری آزرده شد آی مردم آی مردم
یار دبستانی من با من و همراه منی چوب الف بر سر ما بغض منو آه منی
آی مردم آی مردم ...
وطن ای مادر غم دیده ام وطن جان به لب رسیده ام
وطن دردت به جانم دردت به جانم ...
ادامه ی روایت را اینجا بخوانید.