روایت از چشماندازی دیگر
گفتار 3 - روایت از چشم اندازی دیگر
خانم معلم گفته بود برای نقاشی تصویر کسی را که خیلی دوستش دارید بکشید بیدرنگ عطر حضور آرش در خاطرم پیچید و نقاشی ام رنگ و بوی اورا گرفت . پسری دوست داشتنی و مهربان که همیشه کنارم بود و در تمامی کارها کمکم می کرد ، ساعت از ده شب گذشته بود و کم کم آماده می شدیم که بخوابیم ناگهان صدای زنگ خانه چون جغدی شوم به صدا درآمد. آقا رحیم سرایدار آمد و درگوش پدر پچ پچی کرد و بعد از آن پدر لباس پوشید و رفت . من و مادر تا آمدیم ببینیم چه خبر شده پدر دیگر رفته بود . آن زمان نمی دانستم جه اتقافی افتاد اما الان می دانم که پدر بدلیل نافرمانی در آتش گشودن به سوی مردم جهت ارائه پاره ای توضیحات فراخوانده شده بود . آن شب بدلایلی که نمی فهمیدم شبانه به همراه دایی به خانه دایی مصطفی در لواسان رفتیم.
چند روز آنجا بودیم که خیلی غیر منتظره حکم انتقالی فوری پدر به آبادان صادر شد ، دایی مرتضی ( دایی دیگرم ) همهچیز را با تدبیر سامان داد؛ خانهی تهران را با خانهای در خیابان اميري آبادان معاوضه کرد و بیدرنگ اسباب و اثاثیه را بار زد و روانهی جنوب ساخت. با این کار، نهتنها جای تازهای برای زندگی فراهم شد، بلکه پیوند گذشته با آینده نیز در سکوت و آرامش برقرار گردید.
خیابان پهلوی آبادان در دهه 50
روزهای نخست در آبادان، همهچیز برایم رنگی از بیگانگی داشت؛ خیابانها پرهیاهو و زنده بودند، اما دل من زیر سایهی جانکاهِ فراق از آرش و اندوهی که همچون غباری بر جانم نشسته بود خاموش و بی صدا روزهایی را می دید که یکی پس از دیگری می گذشتند ، حس و حال غریبم در آن روزها از چشمان دایی مرتضی پنهان نمی ماند . جمعه روزي او با مهربانیِ پدرانه دستم را گرفت و گفت:«شهرزاد جان بیا بریم یه دوری بزنیم تا حال و هوات عوض بشه». با آنکه دل و دماغش را نداشتم قبول کردم .
خیابان اميري پر از جنبوجوش بود؛ از جلوی سینما متروپل گذشتیم، پوستر بزرگ فیلم سوتهدلان ساختهی علی حاتمی بر سردر سینما آویخته بود و نگاه هر رهگذری را بیاختیار به خود جلب میکرد.هیچکس آن روزها نمیدانست که سالها بعد، همین نام «متروپل» نه یادآور چراغهای روشن و صفهای طولانی برای دیدن فیلم، بلکه نشانی از فروریختن ساختمانی عظیم در آبادان خواهد شد؛ حادثهای که غبارش بر دلها نشست و نام متروپل را برای همیشه با اندوه و فقدان گره زد. دایی برایم یک سمبوسه داغ خرید؛ نان نازک و برشته، پر شده با سیبزمینی و ادویهای تند و خوشعطر که زبانم را میسوزاند و در همان حال لذت عجیبی داشت. هوا، برخلاف شنيده هايم از گرماي خوزستان، مطبوع و دلپذیر بود؛ نسیمی ملایم همراه با بوی ماهی کباب از دکانهای کناری در خیابان میپیچید؛ بویی که با خنکای پاییز در هم میآمیخت و خاطرهای تازه میساخت.
از دور، صدای ترانهی «لب کارون» آغاسی به گوش میرسید؛ گويي خیابان با آن آواز جان تازه مي گرفت. همهچیز در آن لحظه ترکیبی از شور، تندی، گرما و موسیقی بود؛ تصویری که هنوز هم در ذهنم زنده مانده است
ﻟﺐ ﻛﺎرون ﭼﻪ ﮔﻞ ﺑﺎرون
ﻣﻴﺸﻪ وﻗﺘﻰ ﻛﻪ ﻣﻴﺸﻴﻨﻦ دﻟﺪارون
ﺗﻮ ﻗﺎﻳﻘﻬﺎ دور از ﻏﻤﻬﺎ
ﻣﻰ ﺧﻮﻧﻦ ﻧﻐﻤﻪ ﺧﻮش ﻟﺐ ﻛﺎرون
ﻫﺮ روز و ﺗﻨﮓ ﻏﺮوب ﺗﻮ ﺷﻬﺮ ﻣﺎ
ﺻﻔﺎ داره ﻟﺐ ﺷﻄ ﭘﺎی ﻧﺨﻠﻬﺎ
ﺧﻮﺷﻪ ﺑﺎ چنگ و ﻧﻰ و ﺳﺎﻏﺮ و ﻣﻰ
ﻣﻴﺸﻪ ﺑﺎ ﺷﺎدی و ﻏﻢ زﻣﺎﻧﻪ ﻃﻰ
آغاسی در ۲۹ تیر ۱۳۱۸ در اهواز از پدری اصفهانی و مادری دزفولی به دنیا آمد. با وجود اینکه برادرش فرهنگی بود، تحصیل را ناتمام گذاشت و با کارگری کسب درآمد میکرد. به ورزش علیرغم نقص حرکتی که داشت در باشگاه تاج اهواز ادامه میداد و در دوران جوانی به خواندن آواز گرایش پیدا کرد.
آغاسی با خواندن آهنگهای آمنه و لب کارون در سالنهای موسیقی لالهزار تهران علاقهمندان زیادی پیدا کرد. از یادگاریهای او شیوهٔ رقص بندری او است که با چرخاندن دستمالی سفید انجام میداد. او پس از اجراهای موفق در لالهزار نخستین خوانندهٔ لالهزار بود که صدای او از رادیو و تلویزیون ملی ایران پخش شد.
فرداي آن روز اولین روزم در مدرسهی جدید بود. حیاط بزرگ و پرهیاهو به نظرم غریبه و سرد میآمد؛ هر گروهی از بچهها با هم گرم صحبت بودند و من مثل سایهای آرام از کنارشان میگذشتم. هیچکس را نمیشناختم، حتی نام معلمها برایم بیگانه بود.
وقتی وارد کلاس شدم، نگاههای کوتاه و کنجکاو همکلاسیها لحظهای روی من مکث کرد و دوباره به گفتوگوهایشان برگشت. حس میکردم دیوار نامرئیای بین من و آنها کشیده شده است. معلم با لبخندی رسمی گفت: «بچهها، ایشان شهرزاد جهانی هستند. از امروز به جمع شما اضافه میشوند.» آن لحظه تازه همه نگاهها مستقیم به من دوخته شد.
حضور در كلاس در نيمه ي سال موجب تشديد حس تنهايي و ناديده گرفته شدنم در كلاس مي شد حتي صدای زنگ، خندهها، و حتی نیمکتهای چوبی هم برایم غريبي مي كردند. در دل آرزو میکردم کاش کسی جلو بیاید، سلامی کند یا پرسشی ساده بپرسد تا این حس ناخوشایند تنهایی کمی رنگ ببازد. اما روز اول بیشتر به سکوت گذشت؛ سکوتی پر از نگاههای ناشناس و حس غریب بودن
فيلم سوته دلان ساخته ي زنده ياد علي حاتمي
پاييز و زمستان خوزستان رفته رفته جايشان را به بهار دادند بهاري كه با آمدنش نويد تابستاني گرم و طاقت فرسا را مي داد.در نوروز 57 شبي به همراه پدر ، مادر و دايي مرتضي مهمان خانواده تيمسار حريري بوديم . آن شب براي خواستگاري از نيلوفر دختر بزرگ تيمسار از قبل برنامه ريزي شده بود . اين وسط هم ظاهرا تنها كسي كه در باغ نبود من بودم ! صحبت هاي مقدماتي زده شد و قول و قرار ها را نيز گذاشتند . بیاختیار دلشوره ي عجیبي تمام وجودم را فرا گرفت؛ نمیتوانستم دایی مرتضی را با کسی قسمت کنم. انگار قرار بود شادی و خوشبختي او سایهای از تنهایی را برای من به ارمغان آورد؛ تنهاییای که هرچه بیشتر میکوشیدم پنهانش کنم، آشکارتر در دل و ذهنم میپیچید.
خيلي طول نكشيد كه متوجه شدم نيلوفر برخلاف تصورات و خيال هاي خامي كه در ذهن پرورانده بودم دختري پر مهر و سرشار از عطوفت است ، آنچنانكه حضور و نگاه مهربانش آرامشی تازه در دل من مینشاند. خيلي زود نگاه مهربان نيلوفر دیوارهای بیاعتمادی را فرو ریخت و لبخندهای شيرينش جای حسادت کودکانهام را گرفت. هر بار که با او همصحبت میشدم، بیشتر درمییافتم که قلبی روشن و بیریا دارد؛ قلبی که میتواند نهتنها همدم دایی مرتضی ، که برای من نیز همچون خواهری مهربان باشد.
با آمدن نیلوفر، روزهای سنگین دلتنگی برای آرش رنگی تازه به خود گرفت. مهربانی و صمیمیت او مثل نسیمی آرام بود که بر دل خستهام میوزید و مرا از غبار دلتنگي بیرون میکشید. هر بار که با نیلوفر به گردش میرفتیم، سختیِ دوری از آرش كمتر میشد؛ گویی حضورش پلی بود میان من و آرامش.در ساحل، وقتی موجها زیر پایمان میغلتیدند، یاد آرش در دل من نرمتر و شیرینتر میشد. در بازار، میان رنگها و هیاهوی مردم، خندههای نیلوفر لحظهای جای خالی او را پر میکرد.
نیلوفر با قلب پرمهرش به من آموخت که :
«عشق هرگز در نبودن نمیسوزد؛
اما گاهی در حضور کسی دیگر آرام میگیرد و تحملِ فاصله را آسانتر میکند ».
نيلوفر حريري زن دايي مهربانم
بهار ۵۷ هم کمکم جای خود را به تابستان داد، خورشید در وسط آسمان با گرمایی سوزان براي هر جنبنده اي شاخ و شونه مي كشيد. شب ها كه بازار كار خورشيد براي چند ساعتي از رونق مي افتاد ، خیابانها پر از جنبوجوش مي شد؛ صدای دستفروشان با همهمهی مردم و بوی عطر ادویه های حاج محمد جلالی درهم میآمیخت و فضایی آکنده از رنگ و خاطره میساخت . درختان که هنوز بر شاخه هايشان ردی از شکوفههای بهاری بود ، آرام آرام رنگی دیگر به خود میگرفتند.در گوشهای دیگر از میدان، عده اي از جوانان پرشور درباره ي وضعيت كشور و تجمعات اعتراض آميز سخن میگفتند .همهچیز خبر از تغییر میداد؛ تغییر فصل، تغییر روزگار، و تغییر سرنوشت مردمی که در انتظار فردایی تازه بودند.
درخانه زمزمه هايي از سفر پدر به تهران شنيده مي شد گويا مي بايست يك سري كارهاي اداري براي نقل و انتقال خانه تهران ، انجام دهد . از سویی دیگر می بایست برای روز پنجشنبه دوم شهریور آماده می شدیم تا مراسم عروسی دایی جان و نیلوفر را جشن بگیریم . مرتب در دل آرزو مي كردم كه اي كاش مادر هم برای مراسم عروسی هوس خرید پیدا میکرد تا ما هم به بهانه اي با پدر همراه شويم اما این خیالات و آرزو ها با برنامه هایی که چیده شده بود سازگار نبود و در نهایت نتیجه آن شد که پدر تنها در روز جمعه 27 مرداد آبادان را دو روزه به مقصد تهران ترک کرد .
فردای رفتن پدر، به همراه مادر، دایی جان و نیلوفر راهی بازار شدیم تا پس از خریدهای لازم برای مراسم عروسی براي دورهمي فاميل به منزل تيمسار برويم. از خانوادهی عروس، مینا خانم عمه شهرزاد نیز با ما همراه بود. مغازههای رنگارنگ با ویترینهای پر زرقوبرق، چشمها را خیره میکرد؛ لباسهای عروس و داماد، کفشهای براق، پارچههای لطیف و زیورآلات درخشان، هر کدام وسوسهای تازه در دل مینشاند. ساعت نزدیک 8 شب شده بود که خرید های عروس و داماد تموم شد . بايد سريع به منزل تیمسار مي رفتيم , مهمان ها چشم به راه عروس داماد بودند . تيك تيك ساعت رسيدن ساعت 9 شب را اعلام مي كرد و ما آماده می شدیم که برای صرف شام به دور میز بنشینیم که دایی گقت : « ببخشید ما بلیط سینما رزرو کردیم شام را هم بیرون می خوریم. » گفتم : « دایی من هم بیام ؟ » دایی گفت : « نه شهرزاد جان این فیلم مناسب سن تو نیست ، اما قول می دم دو شنبه سه نفری بریم پارک . » دایی و نیلوفر رفتند و همگی برای صرف شام دور میز نشستیم . پس از شام تیمسار گفت: پس این شاهزاده خانم ما کی مارو یک آهنگ مهمان می کنه ؟ » خجالت شیرینی گونه هايم را سرخ مي كند ، دستپاچه گفتم « من آهنگ های ایرانی زیاد بلد نیستم ، کلاسیک اگر دوست دارید براتون بزنم ؟ » تیمسار گفت : « چرا دوست نداریم خیلی هم دوست داریم یک قطعه کلاسیک برامون بزن . قطعه ی چکامه ای برای آدلین را اگر بلدی اونو بزن » گفتم « بلدم و رفتم نشستم پشت پیانو .»
فيلم گوزنها ساخته ي مسعود كيميايي
انگشتانم خيلي آرام بر روی كلاويه هاي پيانو میلغزیدند، هر نت چون قطرهای شفاف در سکوت سنگین سالن فرو میچکید. نور زرد چراغها بر سطح سفید و صیقلی کلاویهها مینشست و انعکاسش، حالتی رؤیایی به فضا میداد. تیمسار ، با چهرهای جدی، روی صندلی بزرگش نشسته بود و هرچه قطعه پیش میرفت، خطوط سخت چهرهاش نرمتر میشدند. نگاهش آرام آرام رنگی دیگر گرفت؛ انگار پردهای از خاطرات دور در برابر چشمانش گشوده شده بود. حس مي کردم موسیقی او را از سنگینی كار و بار مسئولیتهایش جدا کرده و به جهانی آرامتر برده است .
من هم با دیدن این تغییر، بیشتر غرق در نواختن مي شدم و حس میکردم میان من و تیمسار پلی از موسیقی ساخته شده است ؛ پلی که او را از دنیای پر رمز و راز بیرون به خلوتی امن میبرد. در آن لحظه، سالن برای من و او به جهانی ديگر بدل شده بود.
اما ناگهان صدای زنگ تلفن، چون تیری زهرآگین بر قلب سكوت مجلس نشست ، پيش خدمت برای اینکه صدای زنگ نواختن موسیقی را خراب نکند سراسیمه گوشي را برداشت ، با تيمسار كار داشتند . اما من پیشتر پيانو را رها كرده بودم تا دوباره مجالی برای نواختن به من داده شود؛ همچنانکه منتظر تمام شدن تلفن تیمسار بودم حس کردم ، دستان تیمسار بیاختیار میلرزند، انگار توان نگهداشتن گوشی را از دست داده بود. دیگر پاهایش سست شده بود و دیگر یارای تحمل وزنش را نداشت ؛ گویی زمین درحال خالی کردن زیر پایش بود. چهرهاش بهسرعت دگرگون شد، رنگی سرخ و گلگون بر گونههایش نشست و نگاهش مات و كم فروغ شد. هیچیک از ما نمیدانستیم چه بر او گذشته بود، تنها حیرت و ترس در چشمهایمان موج میزد. لحظهای بعد، قامت استوارش خم شد و با تلوتلو خوردن به سمت میز وسط سالن ، تعادلش را از دست داد و نقش زمين شد .
نيلوفر در حرير سفید عروسی
سروصدایی سالن را فرا گرفت ، با اورژانس تماس گرفته شد اما زمان رسيدن آنها به طول مي انجاميد و در اين میان هيچ كس احياي قلبي نمی دانست .
تلفن برای بار دوم به صدا درآمد. پیشخدمت اینبار قدرت و شجاعت برداشتن گوشی را نداشت؛ نگاهش به زمین دوخته شده بود و دستانش بیحرکت مانده بودند. مادر نیلوفر، با چهرهای مضطرب و قلبی آشفته، سراسیمه به سمت تلفن دوید. گوشی را برداشت، صدایش لرزان بود: « … اَ اَ الو… »
گفتوگویی کوتاه میان آن دو گذشت و سپس سکوت. کلمات دیگر در ذهنش جای نمیگرفتند؛ تنها نگاهش بود که از چهرهای به چهرهی دیگر میلغزید، بیقرار و جستوجوگر، گویی در پی آشنایی بود تا سخن با او بگوید چشمانش بر روی مادر ایستاد و دیگر حرکت نکرد، چهرهاش رنگ باخت، نگاهش خیره و بیحرکت شد. لبهایش میلرزید اما هیچ کلمهای بیرون نمیآمد..
هیچکس جرأت پرسیدن نداشت، اما همه میدانستند که فاجعهای بزرگ اتفاق افتاده است . دقايقي گذشت تا ، با صدایی بریده و پر از وحشت، زمزمه کرد: «سینما… سینما ركس آتش گرفته .»
چهره ی مادر چون دریایی که موجش را از دست داده باشد به یکباره فرو ریخت ، در دل آرزو ميكرديم كاش همين الان در باز شود و دايي به همراه نيلوفر وارد شوند يا اصلا فيلمش بد بوده باشد و آنها قيد ديدنش را زده باشند و هزاران آرزویی دیگر که هیچ یک برآورده نشد. آمبولانس رسید تیمسار و همسرش به بیمارستان منتقل شدند و هنوز هیچکس نمیدانست سرنوشت عزیزانمان چگونه رقم خواهد خورد.
آن شب خبر ها يكي پس از ديگري مي آمد اما واقعیت ماجرا هنوز مشخص نبود، تا اينكه خبر موثق از زبان همسايه تيمسار كه محل كارش نزديك سينما ركس بود چون پتك بر سرمان آوار شد :
« سينما ركس با تمام تماشاگران داخل سالن در آتش سوخت ! »
مادر نیلوفر از بیمارستان مرخصی شد اما تیمسار بدلیل ایست قلبی چشم از جهان فرو بست . مدت ها سکوتی سنگین بر دیوارهای خانه امان نقش بسته بود، سکوتی که حتی صدای نفسها را در آغاز خفه میکرد. نور کمجان خورشید از لابهلای پردههای نیمهکشیده به داخل خانه می خزید و همهچیز را رنگی خاکستری می داد. صدای گریهی آرام مادر، گاه از گوشهای بلند میشود و دوباره در سکوت فرو میرفت .
پیشترها با مرگ آشنایی چندانی نداشتم ، اصلا نمی دانستم که مرگی هم وجود دارد.اما اکنون می دانم که مرگ ، واژهای است که در سکوت میروید؛ نه صدایی دارد و نه چهرهای، تنها سایهای است که آرام بر دیوار زندگی میلغزد. در نگاه نخست، پایان راه مینماید؛ اما در ژرفای خویش، پلی است میان بودن و نبودن. هر بار که مرگ در خانهای مینشیند، دیوارها پیر میشوند و نفسها سنگینتر. اما در همان لحظه، یادِ عزیزان چون چراغی در دلها روشن میماند، و نشان میدهد که مرگ، تنها خاموشیِ جسم است، نه خاموشیِ مهر و خاطره.
سينما ركس آبادان پس از آتش سوزي
این قسمت از روایت، اندکترین ادای دین به کشتهشدگان بیگناهِ حادثهی آتشسوزی سینما رکس آبادان بود؛ انسانهایی که قربانی شدند تا تاریخ همواره بداند و به یاد بسپارد که :
« هیچ هدف و هیچ آرمانی، ارزش گرفتن جان بیگناهان را ندارد. »