عمارت باشكوه – آغاز هجران
گفتار 2 - عمارت باشکوه ، آغاز هجران
یکی بود یکی نبود، در روزگاران دور، پهلوانی نامدار به نام سام صاحب پسری شد و او را زال نام نهادند . زال همچون ماه میدرخشید و چهرهای زیبا داشت، اما رازی شگفت در وجودش بود: همهی موهایش از همان آغاز، سپیدِ سپید بود ! مردم چون او را دیدند، به پچپچ افتادند و سخنان خرافی بر زبان آوردند.سام، دلش تاب نیاورد و اندوهگین شد؛ سرانجام تصمیم گرفت کودک را به کوه البرز ببرد و در آنجا رها کند. زال کوچک، تنها و بیپناه، در دل کوهستان سرد، گرسنه و لرزان، گریه می کرد.
صدای گریهاش تا آسمان بلند بود. سیمرغ دانا و مهربان صدای گریه اش را شنید و به کمک زال شتافت .او با بالهای گسترده و رنگارنگ خود، زال را در آغوش گرفت و به آشیانهی خود برد. از آن پس، سیمرغ چون مادری مهربان از زال مراقبت کرد،....
به بخش ظاهر شدن سيمرغ و بردن زال به آشیانه اش رسيده بوديم كه صدای همهمه ای از کوچه برخواست . عمو رجب رفت دم در تا ببیند ماجرا چیست بابا هم که داشت از باغچه گل می چید بدنبال او رفت .شنیدم که بابا با یک نفر صحبت می کرد . من که خیلی کنجکاو شده بودم از بی بی اجازه گرفتم که پیش پدر بروم، بی بی هم که خسته شده بود از خدا خواسته گفت برو ولی پیش پدر بمان و جایی نرو .دم در که رسیدم، هیچکس نبود. نه سربازی، نه همسایهای، نه هیچکس دیگر. انگار آن همهمه و آن همه شور و هیجان، یکباره محو شده بود. درب خانه ی تیمسار باز بود همه جا غرق ظلمات بود ، ظاهرا برق خانه اشان مشکل پیدا کرده بود .همانطور که بیصدا از لای درب خانه اشان سرک می کشیدم ناگهان پدر بیرون آمده و داخل خانه امان شد . تیمسار هم پشت سر پدر بیرون آمد من را که دید گفت: به به چه پسری ! اسمت چیه شازده ؟ گفتم اسمم آرشه . گقت آفرین چه اسم قشنگی ! می دونی آرش کی بوده ؟ گفتم نه .
در همین هنگام شهرزاد هم آمد ، گفتم سلام من آرش هستم .گفت: سلام من هم شهرزادم . طنین صدایش چون موجی آرام بر جانم نشست، نه بلند بود نه کوتاه؛ نرم و گرم، چنان که گویی هر واژهاش آرامشی بود بر قلب بی قرارم .بابا و تیمسار داخل خانه شدند و بعد از چند دقیقه ای همه جا نورانی شد ، مشکل برق خانه برطرف شده بود . حالا در آن روشنایی می توانستم خانه اشان را خوب برانداز کنم ، وسط حیاط یک تاب بسته بودند و کمی آن طرف تر هم زیر درخت گیلاس دوچرخه ی سفید زیبایی قرار داشت . انصافا به بركت حضور بي بي و عمو رجب باغچه و حیاط خانه ما خيلي ترتميز تر و قشنگ تر از حیاط منزل تيمسار بود اما از نظر بزرگي بی شک حیاط آنها بزرگتر بود .
غرق تماشای خانه اشان بودم که بابا صدام کرد و گفت: آرش جان بابا بیا داخل .اول که وارد شدم باورم نمی شد که یک خانه تا اینقدر هم می تواند زیبا باشد، داخل عمارت، آرامش و شکوه در هم آمیخته بودند . اتاق دوبلکس با سقفی بلند، نفس فضا را کشیدهتر کرده بود ؛ جایی که نور از لوسترهای کریستالی آویزان، چون قطرات باران بر زمین میچکيد. پردههای توری روشن، با هر نسیم، موجی نرم از نور و سایه میساختند و پنجرهها را به قابهایی زنده بدل میکردند.در گوشهای از سالن، پیانوی سفید مثل نقطهی سکوتی باشکوه ایستاده؛ گویی منتظر است تا کسی با انگشتانش، خاطرهای را بنوازد. مبلمان کرمرنگ با خطوط ساده و لطیف، گرمایی آرام به فضا بخشیده بود. روی میزهای چوبی ، گلدانهای بلور با گلهای سفید، سمفوني زيبايي از طبيعت را به اجرا گذاشته بودند.
همهچیز در این عمارت، از رنگها تا نور و چیدمان، به گفتوگویی بیکلام میان زیبایی و آرامش بدل شده؛ جایی که هر گوشهاش، دعوتیست برای مکث، نگاه، و شاید نوای کوتاهی از پیانو
من از شهرزاد یکسال بزرگتر بودم اما چون شهرزاد فروردین ماهی بود و من دی ماهی ، مدرسه رفتنمان همزمان شد و نکته ی خوبش این بود که در یک کلاس افتادیم و پیش هم نشستیم. نیمکتهای چوبی کنار هم، و نگاههای کودکانهمان آرامآرام به دوستی و رقابتی سالم تبدیل شد. خانم طلایی، معلم مهربان و جدی ما، با صدای گرمش درس را آغاز میکرد و هر بار لبخندش مثل نوری نرم بر فضای کلاس مینشست. حضور او، همراهی ما را شیرینتر کرده و روزهای مدرسه را به خاطرهای روشن و ماندگار تبدیل می ساخت.
اما آن روزهای شیرین و کودکی ما کم کم جایشان با اضطراب و ترس از تفنگ و گلوله عوض شد، دقیق خاطرم هست که صبح یکی از روزهای پاییز که منتظر شهرزاد بودم تا با هم به مدرسه برویم عمو رجب گفت :آرش جان برو مدرسه ات دیر نشه خانواده تیمسار به مسافرت رفته اند !!
بی خبرم از تو و من تاب ندارم بعد تو خود را به که باید بسپارم
از دل من کم نشده مهر تو ماهم دلبر من غیر تو دل یار نخواهم
مست و خرابه عطر گیسوی توام عاشق تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشده بعد تو این بغض که لبخند نشد
مست و خرابه عطر گیسوی توام عاشق تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشده بعد تو این بغض که لبخند نشد
جز تو ندارم به خدا یار عزیزی تا که از این عاشق تنها بگریزم
باز اگر سر به بیابان بگذارم عشق من اما گله ای از تو ندارم
مست و خرابه عطر گیسوی توام عاشق تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشده بعد تو این بغض که لبخند نشد
مست و خرابه عطر گیسوی توام عاشق تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشده بعد تو این بغض که لبخند نشد
حجت اشرفزاده (زادهٔ ۱۲ آذر ۱۳۵۸ در نیشابور) خواننده، نوازنده و آهنگساز ایرانی است. اشرفزاده با لحنها و آواهای موسیقی ایرانی نزد پدر آشنا شد.
شب از پدر پرسیدم خانواده تیمسار جهانی کی برمی گردند ؟ گفت نمی دانم پسرم شاید اصلا برنگردن ، مردم دارند انقلاب می کنند . انقلاب ؟ ! انقلاب دیگه چیه ؟ چه ربطی به شهرزاد داره ؟ پدر گفت : رژیم داره عوض میشه تیمسار هم یک ارتشی بود و این موضوع ممکن است برایشان دردسر ایجاد کند .
دیگر چیزی نگفتم فقط آرزو کردم کاش دایی مجید حداقل اینجا کنارم بود . روزهای بدون شهرزاد پشت سر هم آمدند و رفتند و من هر روز ساعت ها جلوی درب خانه اشان می نشستم تا شاید دوباره ببینمشان اما از خانواده تیمسار خبری نشد که نشد.
روزهای فراق و جدایی من و شهرزاد ، تنها سایهای از اندوه نبود؛ گویی مقرر شده بود با آمدن جنگ رنگی تازه و هولناک بر چهرهی روزگارمان بنشیند...