عمارت باشكوه – آغاز هجران
یکی بود یکی نبود، در روزگاران دور، پهلوانی نامدار به نام سام صاحب پسری شد و او را زال نام نهادند . زال همچون ماه میدرخشید و چهرهای زیبا داشت، اما رازی شگفت در وجودش بود: همهی موهایش از همان آغاز، سپیدِ سپید بود ! مردم چون او را دیدند، به پچپچ افتادند و سخنان خرافی بر زبان آوردند.سام، دلش تاب نیاورد و اندوهگین شد؛ سرانجام تصمیم گرفت کودک را به کوه البرز ببرد و در آنجا رها کند. زال کوچک، تنها و بیپناه، در دل کوهستان سرد، گرسنه و لرزان، گریه می کرد.
صدای گریهاش تا آسمان بلند بود. سیمرغ دانا و مهربان صدای گریه اش را شنید و به کمک زال شتافت .او با بالهای گسترده و رنگارنگ خود، زال را در آغوش گرفت و به آشیانهی خود برد. از آن پس، سیمرغ چون مادری مهربان از زال مراقبت کرد،....
رسيده بوديم به ظاهر شدن سيمرغ و بردن زال به آشیانه اش كه صدای همهمه ای از کوچه بلند شد . عمو رجب رفت دم در ببینه چی شده بابا هم که داشت از باغچه گل می چید هم بدنبالش رفت .شنیدم که بابا با یک نفر صحبت می کرد . من که خیلی کنجکاو شده بودم از بی بی اجازه گرفتم که برم پیش بابا ، بی بی هم که خسته شده بود از خدا خواسته گفت برو ولی پیش بابا بمون و جایی نرو .دم در هیشگی نبود و در خانه ی تیمسار باز بود همه جا غرق ظلمات بود ، ظاهرا برق خانه اشان مشکل پیدا کرده بود .همینطور که داشتم یواشکی از لای در خانه سرک می کشیدم یکهو بابا درو باز کرد و رفت داخل خانه امان . تیمسار هم پشت سر بابا آمد بیرون من را که دید گفت به به چه پسری ! اسمت چیه شازده ؟ گفتم اسمم آرشه . گقت آفرین چه اسم قشنگی ! می دونی آرش کی بوده ؟ گفتم نه .
در همین حین شهرزاد هم آمد دم در ، گفتم سلام من آرش هستم . سلام من هم شهرزادم . طنین صدایش چون موجی از اعماق دریا برخاست و بر جانم نشست، نه بلند بود نه خشن؛ نرم و گرم، چنان که گویی هر واژهاش آرامشی بود بر قلب بی قرارم .بابا و تیمسار داخل خانه شدند و بعد از چند دقیقه ای همه جا نورانی شد ، مشکل برق خانه برطرف شده بود . حالا در آن روشنایی می توانستم خانه اشان را خوب برانداز کنم ، وسط حیاط یک تاب بسته بودند و کمی آن طرف تر هم زیر درخت گیلاس دوچرخه ی سفید زیبایی قرار داشت . انصافا به بركت حضور بي بي و عمو رجب باغچه و حیاط خانه ما خيلي ترتميز تر و قشنگ تر از حیاط منزل تيمسار بود اما از نظر بزرگي بی شک حیاط آنها بزرگتر بود .
گفتار 2 - عمارت باشکوه
همهچیز در این عمارت، از رنگها تا نور و چیدمان، به گفتوگویی بیکلام میان زیبایی و آرامش بدل شده؛ جایی که هر گوشهاش، دعوتیست برای مکث، نگاه، و شاید نوای کوتاهی از پیانو
من از شهرزاد یکسال بزرگتر بودم اما چون شهرزاد فروردین ماهی بود و من دی ماهی ، مدرسه رفتنمان همزمان شد و نکته ی خوبش این بود که در یک کلاس افتادیم و پیش هم نشستیم. نیمکتهای چوبی کنار هم، و نگاههای کودکانهمان آرامآرام به دوستی و رقابتی سالم تبدیل شد. خانم طلایی، معلم مهربان و جدی ما، با صدای گرمش درس را آغاز میکرد و هر بار لبخندش مثل نوری نرم بر فضای کلاس مینشست. حضور او، همراهی ما را شیرینتر کرده و روزهای مدرسه را به خاطرهای روشن و ماندگار تبدیل می ساخت.
اما آن روزهای شیرین و کودکی ما کم کم جایشان با اضطراب و ترس از تفنگ و گلوله عوض شد، دقیق خاطرم هست که صبح یکی از روزهای پاییز که منتظر شهرزاد بودم تا با هم به مدرسه برویم عمو رجب گفت :آرش جان برو مدرسه ات دیر نشه خانواده تیمسار به مسافرت رفته اند !!
بی خبرم از تو و من تاب ندارم بعد تو خود را به که باید بسپارم
از دل من کم نشده مهر تو ماهم دلبر من غیر تو دل یار نخواهم
مست و خرابه عطر گیسوی توام عاشق تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشده بعد تو این بغض که لبخند نشد
مست و خرابه عطر گیسوی توام عاشق تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشده بعد تو این بغض که لبخند نشد
جز تو ندارم به خدا یار عزیزی تا که از این عاشق تنها بگریزم
باز اگر سر به بیابان بگذارم عشق من اما گله ای از تو ندارم
مست و خرابه عطر گیسوی توام عاشق تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشده بعد تو این بغض که لبخند نشد
مست و خرابه عطر گیسوی توام عاشق تاب و گره موی توام
رفتی و یک روز دلم بند نشده بعد تو این بغض که لبخند نشد
حجت اشرفزاده (زادهٔ ۱۲ آذر ۱۳۵۸ در نیشابور) خواننده، نوازنده و آهنگساز ایرانی است. اشرفزاده با لحنها و آواهای موسیقی ایرانی نزد پدر آشنا شد.
شب از بابا پرسیدم خانواده تیمسار جهانی کی برمی گردند ؟ گفت نمی دونم پسرم شاید اصلا برنگردن ، مردم دارن انقلاب می کنند . انقلاب ؟انقلاب دیگه چیه ؟ چه ربطی به شهرزاد داره ؟ بابا گفت : رژیم داره عوض میشه تیمسار هم یک ارتشی بود و این موضوع ممکنه براشون دردسر ایجاد کنه .
دیگه چیزی نگفتم فقط آرزو کردم کاش دایی مجید حداقل اینجا کنارم بود . روزهای بدون شهرزاد پشت سر هم آمدند و رفتند و من هر روز ساعت ها جلوی درب خانه اشان می نشستم تا شاید دوباره ببینمشان .سال هاي 58 و 59 هم آمدند اما از خانواده تیمسار خبری نشد که نشد . اما شهريور سال 59 اتفاق بد دیگری افتاد و آن چیزی نبود جز جنگ !!
روزهای فراق و جدایی من و شهرزاد ، تنها سایهای از اندوه نبود؛ گویی مقرر شده بود با آمدن جنگ رنگی تازه و هولناک بر چهرهی روزگارمان بنشیند...