تهران سال 1356 هجری خورشيدی
بوی عیدی؛ بوی توپ…●♪♫
بوی کاغذ رنگی●♪♫
بوی تندِ ماهی دودی؛ وسطِ سفره ی نو●♪♫
بوی یاسِ جانمازِ ترمه ی مادربزرگ●♪♫
با اینا؛ زمستونوُ سر می کنم…●♪♫
با اینا؛ خستگیموُ در می کنم…●♪♫
شادیِ شکستنِ قلکِ پول●♪♫
وحشتِ کم شدنِ سکه ی عیدی؛ از شمردنِ زیاد!●♪♫
بوی اسکناسِ تا نخورده ی لای کتاب…●♪♫
با اینا؛ زمستونوُ سر می کنم…●♪♫
با اینا؛ خستگیموُ در می کنم…●♪♫
گفتار 1 - در آستانه ی نوروز
حدود ساعت 10 صبح بود كه صداي زنگ در خونه بلند شد ، من و رها بدو به سمت دردويديم ، دايي مجيد اومده بود ، از خوشحالي پردرآورده بودیم آخه ما عاشق دايي مجيد بودیم دایی مجید خیلی مهربون بود و چون از نظر سنی هم با ما اختلاف چندانی نداشت این بود که با همدیگه خیلی صمیمی بودیم .اون روز همسایه روبرویی ما هم در حال اثاث کشی بودند و قرار بود یک خانواده جدید به کوچمون بیان ، دیشب وقتی مامان با زهرا خانم صحبت می کرد شنیدم که همسایه ی جدید تيمسار ارتش هستش ، حالا این تيمسار چی بود من سردرنمی آوردم .
ماجراهای سندباد با نام اصلی شبهای عربی: ماجراهای سندباد (به انگلیسی: Arabian Nights: Sinbad's Adventures) یک مجموعه تلویزیونی انیمه ۵۲ قسمتی به کارگردانی فومیئو کوروکاوا از استودیو نیپون انیمیشن است که برای نخستین بار در سال ۱۹۷۵ اکران گردید. این مجموعه بر پایه داستان کودکانه سندباد دریانورد است که در داستانهای هزار و یک شب نیز از آن یاد شده است.
نکته جالب درباره ماجراهای سندباد این است که سندباد از کتابهای هزار و یکشب که در اصل ایرانی است اقتباس شده، ولی چون داستان در شهر بغداد که آن زمان جزو ایران بوده میگذرد؛ همه فکر میکنند داستانها عربی هستند.
راستي يادم رفت خودم رو معرفي كنم ، من آرش هستم در منطقه قلهک تهران خیابون دولت زندگی میکنیم ، یک خواهر دارم و شش سالمه . سال دیگه می رم مدرسه ، خیلی دوست دارم زودتر به مدرسه برم ، پدرم مهندس برق یک شرکت نفتی است و وضع مالی بسیار خوبی داریم ، یک گوشه حیاط خونمون هم عمو رجب سرایدار و باغبان خانه به همراه همسرش بی بی گل زندگی می کنند، پدرم خیلی حواسش به عمو رجب هست و همیشه از او به عنوان یک آدم درستکار و صادق یاد می کند.عمو رجب و بی بی گل خیلی همدیگرو دوست دارند و به قول مادر لیلی مجنون واقعی اونها هستند .
ساعت نزدیک هشت بود و قرار بود سریالی به نام طلاق پخش شود. من چندان متوجه داستانش نمیشدم؛ بیشتر دلبستهی مرد شش میلیون دلاری بودم و با قهرمان آن سریال احساس همزاد پنداری میکردم. توی حس و حال خودم بودم که دایی مجید اومد بالای سرم و گفت بیا بریم سرکوچه از رحیم آقا نوشابه بخریم . رفتیم نوشابه گرفتیم وقتی داشتیم برمی گشتیم توی کوچه برای اولین بار شهرزاد را دیدم.
کنار پدرش که درحال صحبت با سربازی بود ایستاده بود ، دختری با موهایی مثل عروسک و چشمانی قهوه ای که چون رازی در دل کوچه ظاهر شده بود .در نگاهش همزمان معصومیت و شیطنتی شیرین موج میزند؛ همان ترکیبی که کودکان را به دنیای قصهها پیوند میدهد. دیدار اول ما مثل نسیم کوتاه اما عمیق بود . وارد خانه شدیم بوی سبزی پلو با ماهی دودی مادر فضای خانه را پر کرده بود ، عمو رجب و بی بی گل هم آمده بودن تاپس از صرف شام دوره همی سریال تماشا کنیم . من اما دیگر من سابق نبودم انگار زمان نفسم را حبس کرده بود. قلبم از شوقی ناشناخته که تا آن لحظه تجربه نکرده بود بیاختیار تندتر می زد ، حس میکردم زندگی معنای تازهای یافته است. نمیدانستم این حس چیست، فقط میدانستم که از آن لحظه، دیگر هیچچیز مثل قبل نبود.