زمان گذشته

تهران سال 1356 هجری خورشيدی

شايد براتون يك مقدار عجيب باشه كه يكهو از ناكجاآباد بپريم وسط سال 1356 اما چاره اي نيست جز اينكه يك كمي صبر و تحمل داشته باشید تا بتونم سير تحولات و اتفاقات رو همونطور كه بر من گذشته براتون تعريف كنم.
خب از اين موضوع بگذريم و بريم به اون روزهاي شيرين و خاطره انگيز كودكي  ،  روز یکشنبه 29 اسفند که به خاطر ملی شدن صنعت نفت تعطیل عمومی بود مردم از صبح زود بيدار شده بودند و خودشون رو براي استقبال از نوروز که حدود ساعت 3 بامداد دوشنبه اتفاق می افتاد آماده مي كردند.

بوی عیدی؛ بوی توپ…●♪♫
بوی کاغذ رنگی●♪♫
بوی تندِ ماهی دودی؛ وسطِ سفره ی نو●♪♫
بوی یاسِ جانمازِ ترمه ی مادربزرگ●♪♫
با اینا؛ زمستونوُ سر می کنم…●♪♫
با اینا؛ خستگیموُ در می کنم…●♪♫
شادیِ شکستنِ قلکِ پول●♪♫
وحشتِ کم شدنِ سکه ی عیدی؛ از شمردنِ زیاد!●♪♫
بوی اسکناسِ تا نخورده ی لای کتاب…●♪♫
با اینا؛ زمستونوُ سر می کنم…●♪♫
با اینا؛ خستگیموُ در می کنم…●♪♫

حال و هواي خونه ي ما هم رنگ و بوی بهار گرفته بود ، مادر در حال چيدن سفره ي هفت سين بود ، و هر از گاهي به پدر كه پرده هاي تازه شسته شده را نصب ميكرد، كمك مي كرد .من و رها ( خواهرم ) هم نشسته بوديم پاي تلويزيون و كارتون ماجراهاي سند باد تماشا مي كرديم تيتراژ اولش چه آهنگ قشنگي داشت ! من عاشقش بودم اما نمي دانم چرا بعد از انقلاب تلويزيون ديگه اون آهنگ رو پخش نكرد ، آن موقع ها ما چيزي از اين مسائل نمي فهميديم اما حالا مي دانم كه به اين كارمي گويند سانسور !شايد شنيدن اون آهنگ آنقدرگناهش بزرگ بود كه سانسورش مي كردند ! .
 
از پنجره اتاق نور خورشيد روي حياط مي تابيد  و سايه گل هاي شمعداني مادر بر روي زمين مي افتاد ، بوي گل هاي ياس و نان سنگگ تازه با صداي خنده و شوخي هاي ما مخلوط مي شد و حس عجيبي از آرامش و شادي ايجاد ميكرد . گاهي مادر با صداي مهربانش ما را صدا مي كرد « بچه ها ، بياييد ببينيد سفره هفت سين قشنگ شده !.» و ما با هيجان مي دويديم طرف سفره ، چشم هايمان از آن همه زيبايي برق مي زد و دل هايمان پر از شادي مي شد .
هر سال نوروز همين حس را داشت حس پاكي ، شادي و ساده زيستي . الان كه به عقب نگاه مي كنم مي بينم همين لحظات ساده بودند كه شيريني واقعي زندگي را مي ساختند . شايد همين خاطرات كوچك اند كه هميشه با ما مي مانند و دل آدم را گرم مي كنند
 

گفتار 1 - در آستانه ی نوروز

حدود ساعت 10 صبح بود كه صداي زنگ در خونه بلند شد ، من و رها بدو به سمت دردويديم ، دايي مجيد اومده بود ، از خوشحالي پردرآورده بودیم آخه ما عاشق دايي مجيد بودیم دایی مجید خیلی مهربون بود و چون از نظر سنی هم با ما اختلاف چندانی نداشت این بود که با همدیگه خیلی صمیمی بودیم .اون روز همسایه روبرویی ما هم در حال اثاث کشی بودند و قرار بود یک خانواده جدید به کوچمون بیان ، دیشب وقتی مامان با زهرا خانم صحبت می کرد شنیدم که همسایه ی جدید تيمسار ارتش هستش ، حالا این تيمسار چی بود من سردرنمی آوردم .

ماجراهای سندباد با نام اصلی شب‌های عربی: ماجراهای سندباد (به انگلیسی: Arabian Nights: Sinbad's Adventures) یک مجموعه تلویزیونی انیمه ۵۲ قسمتی به کارگردانی فومیئو کوروکاوا از استودیو نیپون انیمیشن است که برای نخستین بار در سال ۱۹۷۵ اکران گردید. این مجموعه بر پایه داستان کودکانه سندباد دریانورد است که در داستان‌های هزار و یک شب نیز از آن یاد شده است.

نکته جالب درباره ماجراهای سندباد این است که سندباد از کتاب‌های هزار و یک‌شب که در اصل ایرانی است اقتباس شده، ولی چون داستان در شهر بغداد که آن زمان جزو ایران بوده می‌گذرد؛ همه فکر می‌کنند داستان‌ها عربی هستند.

راستي يادم رفت خودم رو معرفي كنم ، من آرش هستم در منطقه قلهک تهران خیابون دولت زندگی میکنیم ، یک خواهر دارم و شش سالمه . سال دیگه می رم مدرسه ، خیلی دوست دارم زودتر به مدرسه برم ، پدرم مهندس برق یک شرکت نفتی است و وضع مالی بسیار خوبی داریم ، یک گوشه حیاط خونمون هم عمو رجب سرایدار و باغبان  خانه به همراه همسرش بی بی  گل زندگی می کنند، پدرم خیلی حواسش به عمو رجب هست و همیشه از او به عنوان یک آدم درستکار و صادق یاد می کند.عمو رجب و بی بی گل خیلی همدیگرو دوست دارند و به قول مادر لیلی مجنون واقعی اونها هستند .
ساعت نزدیک هشت بود و قرار بود سریالی به نام طلاق پخش شود. من چندان متوجه داستانش نمی‌شدم؛ بیشتر دل‌بسته‌ی مرد شش میلیون دلاری بودم و با قهرمان آن سریال احساس همزاد پنداری می‌کردم. توی حس و حال خودم بودم که دایی مجید اومد بالای سرم و گفت بیا بریم سرکوچه از رحیم آقا نوشابه بخریم . رفتیم نوشابه گرفتیم وقتی داشتیم برمی گشتیم توی کوچه برای اولین بار شهرزاد را دیدم.

تهران - ایران

کنار پدرش که درحال صحبت با سربازی بود ایستاده بود  ، دختری با موهایی مثل عروسک و چشمانی قهوه ای که چون رازی در دل کوچه ظاهر شده بود .در نگاهش همزمان معصومیت و شیطنتی شیرین موج می‌زند؛ همان ترکیبی که کودکان را به دنیای قصه‌ها پیوند می‌دهد. دیدار اول ما مثل نسیم کوتاه اما عمیق بود . وارد خانه شدیم بوی سبزی پلو با ماهی دودی مادر فضای خانه را پر کرده بود ، عمو رجب و بی بی گل هم آمده بودن تاپس از صرف شام دوره همی سریال تماشا کنیم . من اما دیگر من سابق نبودم انگار زمان نفسم را حبس کرده بود. قلبم از شوقی ناشناخته که تا آن لحظه تجربه نکرده بود بی‌اختیار تندتر می زد ، حس می‌کردم زندگی معنای تازه‌ای یافته است. نمی‌دانستم این حس چیست، فقط می‌دانستم که از آن لحظه، دیگر هیچ‌چیز مثل قبل نبود.

«راه در جهان یکی است و آن راه راستی است.» زرتشت
«راه در جهان یکی است و آن راه راستی است.» زرتشت
ساعت‌ها آرام آرام به لحظه‌ی تحویل سال نزدیک تر می‌شدند و من بیشتر و بیشتر خوابم می اومد نمی خواستم بخوابم اما بیشتر از این تحمل نداشتم ، مادر قول داد برای تحویل سال بیدارم می کند اما خواب من عمیق تر از اونی بود که کسی بتواند بیدارم کند .
نوروز 56 برای من با تمام نوروز های گذشته فرق می کرد البته دروغ چرا من اصلا نوروز های پیش از آن را به یاد نمی آورم ، تنها نوروز 56 به یمن حضور شهرزاد در حافطه ام ماندگار شد .
اون روزها شهرزاد را زیاد نمی دیدم یعنی اصلا کوچه نمی آمد که دیده شود ، همیشه دم در خانه اشان یک سرباز می ایستاد ، اما به برکت مدرک مهندسی برق پدرم خیلی زودتر از آنچه که تصورش را می کردم ارتباط نزدیکی بین خانواده ما و خانواده تیمسار جهانی به طرز معجزه آسایی شکل گرفت.